بخشی از خاطرات آنائیس نین قسمت 52
ترجمه داوود قلاجوری
دو صفحه اول کتاب جدیدم را نوشتهام، کتابی بنام "خانۀ عشق به خود" که به شیوۀ سوررئالیستی است. در نوشتن این کتاب از اثری بنام "انتقال" و آثار برتون و رمبو تأثیر پذیرفتهام. این آثار به تخیلاتم فرصتی برای به پرواز در آمدن دادند.
وقتی به چشمان آبی رنگ هنری نگاه میکنم چه احساسی دارم؟ چشمان پدرم نیز آبی رنگ بود.
هنری به زیبائی تمام با من حرف میزند، خونسرد، فرزانه.
نامهای از هنری به من:
"یکشنبه شب وقتی منزل ما را ترک کردی اول چرتی کوتاه زدم و سپس برای پیادهروی بیرون رفتم. آنشب به حقیقتی دردناک پی بردم: آن حقیقت این بود که نمیخواهم جون [به پاریس] بازگردد. گاه فکر میکنم اگر جون بازگردد دوباره مرا مأیوس میکند. اگر به او اهمیت ندهم و رهایش کنم، شاید زندگیام بهتر شود. یکشنبه شب میخواستم تلگرافی به او بزنم و بنویسم دیگر نمیخواهمش. آنچه در باره تو فهمیدهام این است که دوستی بین زن و مرد میتواند وجود داشته باشد. من و جون نمیتوانیم با هم دوست باشیم."
در آپارتمان کلیشی دور میز آشپزخانه نشستهایم، من و فرد و هنری. اینجا پنجرهای کوچک مشرف به حیات پُشتی دارد. یک بطر شراب را تمام میکنیم. چون پشتِ سرِ هم سیگار میکشیدیم، هنری برخاست تا چشمانش را بشوید، چشمان آزار دیدۀ یک آلمانیزاده.
تحمل دیدن این صحنه را نداشتم و با بیپروائی گفتم: "هنری بیا به سلامتی پایان کار تو در روزنامه بنوشیم. دیگر نیاز نیست در آنجا کار کنی. هزینهی زندگیات را تأمین میکنم."
این حرف تأثیری عمیق بر فرد گذاشت. لبانش لرزید و گریست. سرش را بر شانههایم گذاشت و دانههای درشت اشک بر گونههایش میغلطید. گریستنی این چنین را هرگز ندیده بودم. پرسیدم، "آزرده خاطر شدی؟" اما نمیدانم چرا چنین سئوالی پرسیدم. چرا فرد باید آزرده خاطر شود؟ بخاطر آنکه ممکن است هنری از کار کردن در جائی که به چشمش آسیب میرساند خلاص شود؟
هنری هم علت گریۀ فرد را نفهمید و گفت: "چه شد، فرد؟ فکر میکنم عصبانی شدی چون فکر میکنی در حضور آنائیس چشمانم را شستم تا ترحم او را نسبت به خود برانگیزم، که از دلرحمی او سوء استفاده کنم."
هنری و دوستی دیگر را در کافه ملاقات میکنم.
هنری به من گفت که فرد دیشب به خانه نیامده و سپس اضافه کرد "زیاد او را جدی نگیر. عاشق تراژدی است. احساساتش کمی تند اما سطحی و زودگذر است."
کمی بعد فرد در کافه به ما ملحق شد. با هم شام خوردیم. اما فرد افسرده است. هنری میخواست فیلمی انتخاب کند تا به سینما برویم. فرد گفت که کار دارد و با ما نمیآید.
هنری برای خریدن سیگار میز را ترک کرد.
رو به فرد گفتم: "چرا با ما نمیآیی؟ چرا آزرده خاطر شدهای؟
"بهتر است با شماها نیایم. بیش از حد ناراحتم. تو که با احساساتم آشنائی؟" و سپس دستانم را بوسید.
مدتی که گذشت و گرمی شراب در رگهایش دوید، حرف دلش را زد و گفت: "بیائید از رفتن به سینما منصرف شویم، برویم منزل تو در لویسیون."
هر سه نفر به سرعت به سوی ایستگاه مترو دویدم.
ساعت نه به خانه من رسیدیم ولی نمیدانم چرا همه خواب بودند.
سحر و جادو.
احساس سحرآمیز بودن خانهام به آنها آرامش میدهد. کنار شومینه نشستیم. گرمای شومینه باعث شد آرام و صمیمی صحبت کنیم.
صندوق آهنی را باز کردم و دفترچههای خاطراتم را نشان دادم. فرد جلد اول را در چنگ گرفت و همزمان خندید و گریست. هنری دفترچههای قرمز رنگ را برداشت و هر آنچه در بارۀ او نوشته بودم خواند. هر سه در سالن نشستیم، خواندیم و حرف زدیم.
فرد با حالتی التماسآمیز از من پرسید: "مرا دوست داری؟"
"البته که دوستت دارم، فرد."
هنری خوشحال است. برای کتابهائی که میخواهد در آینده بنویسد برنامهریزی میکند؛ در باره نویسندگانی چون اسپنگلر، کتابی بنام "انتقال"، برتون، و خواب و رؤیا حرف میزند.
موضوع متن و جملهبندی در ابتدای بعضی از نوشتههایش کوبنده و سنگین است. به او پیشنهاد میکنم با مطالب و ترکیباتی سادهتر شروع کند.
چنین اوقات آرامشبخش در کنار هنری حاصلی پُربار در بر دارد. ناگهان هنری غرق در اندیشه، فکر، و خندیدن در دل میشود که البته به محتوای کتابش مربوط است. میلر گاه حالتی مثل جنزدهها، طنزپردازان، و اندیشمندان آلمانی دارد. در چنین لحظاتی بدنش ضعیف و شکستنی به نظر میرسد که گویای نکتهای ظریف است: فشار روحی و روانی ناشی از نویسندگی و تصورات از حد توانائی جسمیاش خارج است. وقتی جرعهای از فنجان قهوه مینوشد متوجه ویژگی جدیدی در شخصیتاش میشوم: جلوهای از غنا و غریزه در او میبینم که همچون تندباد او را به عرصههای مختلف میکشاند، نوشتن نامه به این و آن در اقصا نقاط دنیا، کنجکاوی، زیر پا گذاشتن پاریس در شب،کنکاش بیرحمانه در وجود انسان.
جدولهائی که به دیوار چسبانده بیشمار است، پر از اسامی آدمهاست، حوادث، عناوین کتابهای ننوشته، کنایات و اشارات، روابط، مکانها و غیره و غیره. کار بزرگی در مقابل دارد، یک دنیا، اگر بتواند روزی همه آنها را بنویسد.
اما جون ممکن است بازگردد و همه این اوراق را چون توفانی از شن در هوا معلق کند.